عدل

بسم الله الرحمن الرحیم

مطالبی که در این مبحث می خوانیم :

عدالت – طبقات مردم در تعادل جسمی و روحی – کمال از دیدگاههای مختلف – آدم خوبا – چه کسانی توانایی فراگیری علوم را دارند – فرق بین علم و معرفت – چگونه عالم بی عمل می تواند به بهشت رود ؟؟؟ – رساله حقوق امام زین العابدین علیه السلام

عدالت

  در حدیث معراج خواندیم که فرشتگان آسمان هفتم پیغمبر گرامی مارا، که درود خدا بر او و بر رهروان واقعی او باد، به سه چیز سفارش کردند: اول خوردن سیاه‌دانه،(برای پاکسازی داخل بدن) دوم حجامت (برای پاکسازی خون)و سوم عدل.

عدالت یعنی قرار گرفتن هر چیزی در جای خود و هر جائی که اینچنین نباشد آنجا ظلم، ستم، اجحاف و از مسیر حق خارج شدن است. ریشه همه‌ی تر بیتهای صحیح الهی، سعادت و سلا مت واقعی فقط در سایه  عدالت امکان پذیر است.

 

عدل فردی

اعتدال در خوردن، آشامیدن، خوابیدن، خندیدن، خشمگین شدن، شهوت رانی، کار، محبت کردن و…

عامل سلامتی جسم و روح آدمی است وافراط و تفریط درهرکدام باعث بیماری روح و جسم است. انسان که دارای دو بُعد جسم و روح است را نمی‌توان یک بُعدی درمان نمود. حکیم باید هم نسخه جسمانی و هم نسخه روحانی تجویز کند. بسیاری از بیماریهای جسمی منشاءظلم دارد. یا ظلم به خود، یا عواقب ظلم به دیگران که هیچ طبیبی نمی‌تواند آنرا شفا دهد، تنها راه درمان  توبه، حلالیت خواستن و یا پاک شدن  از گناهان در حالت بیماری است. اولین اثر بی عدالتی به فرمایش حضرت علی علیه السلام این کلام است:

هرکس حقی را ببیند و کتمان کُند، خداوند عقلش را از او می‌گیرد  و هیچ تشنه ای مقامش به مقام تشنه عدالت نمی رسد.

عدالت اجتماعی

عدل قانونی است که تمام نظام هستی بر محور آن می‌گردد. آسمانها، زمین و همه موجو دات با عدالت بر پا هستند.

جامعه انسانی که گوشه کوچکی از این عالم پهناور است نیز، نمی‌تواند از این قانون جهانشمول مستثنی باشد  و بدون عدل قادر به ادامه حیات نیست.متاسفانه گروهی مساوات را با عدالت اشتباه می‌گیرند. این عدم مساوات بسیار مورد سوءاستفاده صاحبان قدرت قرار گرفته است وعدالت را با توجیهات عوام‌فریبانه لگدکوب نموده اند.

و خداوند آسمان را بر افراشت و میزان و قا نون در آن گذاشت تا در میزان طغیان نکنید   

الرحمن آیه ۷

قیام به عدل وظیفه دانشمندان است.خداوند با ایجاد نظام واحد جهان هستی، گواهی می‌دهد که معبودی جز او نیست و فرشتگان وصاحبان دانش گواهی می‌دهند که خداوند قیام به عدالت دارد و معبودی جز او نیست که هم توانا و هم حکیم است.                                                                                                       آل عمران ۱۸

طبقات مردم در تعادل جسمی و روحی

گروه اول:

کسانی که اهل افراط در یک بُعد از غرایز می‌باشند.مثلا بکلی غریزه شهوت را رها و راه ریاضت و عُزلت را انتخاب و یا صبر و سکوت می‌کنند. یا نسبت به وضع زمان بی تفاوتند، به ظاهر آرامند ولی از درون آرامش ندارند. یاکسانی که در غریزه شهوت غوطه‌ورهستند،از فضیلت عفت بکلی دورشده اند وخُلق و خوی حیوانی دارند. از خوی انسانی بی بهره‌اندو تمام هَمِّشان خوردن، خوابیدن، شهوت رانی، ریاست و شهرت است. اکثریت جامعه شامل این افراد می‌شود. از تعادل جسمی و روحی بکلی محرومند و در جبهه باطل می‌باشند.   

گروه دوم:

کسانی هستند که با مقررات و موازین عقلی و دینی، غرایز و هوای نفس را کنترل و مهار کرده اند و از هر غریزه ای در جای خود بدون افراط وتفریط بهره می‌برند. تعداد این گروه بسیار اندک است، آنان از تعادل و توازن جسمی و روحی بر خوردار و در جبهه حق قرار دارند. این گروه هستند که از نعمت بزرگ حکمت برخوردارمی باشند.

امیر مو منان حضرت علی علیه السلام فرمودند: رَاسُ الحِکمَه لُزُوم الحَق و طا عَه الحَق

یعنی اساس حکمت همراه بودن با حق، اطاعت و تسلیم در برابر حق است.

ونیز فرمودند: اندکی از حق بسیاری از باطل را بر طرف می‌سازد، چنانچه اندکی از نور بسیاری از تاریکی را روشن می‌نماید. معیار حق آنست که هر چیزی را درست مطابق با واقع انجام دهیم و فقط برای رضای خدا…

 عـدل یعنی هر چیز در جـای خود            بر مدار فـطرت است این خـود به خود

عــدل یعنی پاســخ هــر کاسـتی               عــدل یـعنـی بــی نهایــت راسـتــی

عـدل یعنی هم عمل، هـم بینّــات              عــدل یـعنـی همــرهی با کائنــــات

عدل وطن دارد به هر جای جهان               عــدل یـعنی دشمـنی با ظــالمــــان

عین عدل عین علی مرتـضی است              دال عدل چون دادگری مرتضی است

لام عدل‌لای به هرچـه جـز خـدا                مُجری عدل آیتیست  باقــی از خدا

در ستیز است عدل با هرج و مرج              عـــدل یعنـی انتظــار بــر فــــــــرج

 

کمال از دید مادیگرایان و دنیا پرستان

۱-گروهی کمال را در جمع کردن مال و انباشته کردن ثروت میدانند،  مانند : خانه زیبا و بزرگ ، وسیله نقلیه شیک و گران و…

۲-دسته ای کمال را در شهوت رانی ، بدست آوردن شهرت ، کسب ریا ست ، رسیدن به جاه ، مقام ، اشغال پُستهای کلیدیِ حساس و مهم  و… دانسته اند .

۳-   عده ای کمال انسان را در روابط اجتماعی ، پیوند های دامنه دار با افراد مهم ، احزاب و گروهها می دانند و در این راه هم ثروت بسیار خرج می کنند و ناخواسته جانشان را دراین راه بر باد می دهند .

هر سه گروه دچار بیماری روحی غرور گشته اند و لجام گسیخته به لذائذ مشغول ، به شهوات مختلف و متنوع مسرور واز عاقبت شوم راه خود نیز بی خبرند .

کمال از دیدگاه زیبا پرستان

۱-گروه اول کمال را در زیبایی جسم و جمال و اندام می بینند و همچنین کمال را در زیبایی هر چیزی و هر موجودی ،خواه انسان ، حیوان ،نبات و یا جماد و …می بینند و هر چه به نظر آنان زیبا تر بیاید کاملتر است .مانند فرقه ( وحدت وجود ) که در راس آن ابن عربی می باشد که دختران زیبای کمر باریک نار سینه را مظهر کمال خداوندی می دانست .

۲-گروه دوم کمال را در زیبایی روح و سیرت می دانند و می گویند کمال انسان در هنر ، کار ، فعالیتهای ظریف که ناشی از ظرافت روحی و زیبایی سیرت است و… می باشد ، علم را هم چون در نظرشان زیباست از مقوله زیبایی و کمال به حساب می آورند ، چون فضائل اخلاقی هم زیباست ، در نظرشان کمال انسانی بشمار می رود.

کمال انسان از دید قدرت طلبان

قدرت طلبان کمال را در قدرت جسمی ، مالی و یا سلطه بر دیگران می دانند . نظریه داروین را قبول دارند که می گوید :// موجود کاملتر همان مو جود نیرو مند تر است و هر موجودی که بتواند با از میدان بدر کردن دیگران  بهتر خود را حفظ کند ،کا ملتر است .// این روش عملی حکومتهای قدرت طلب دنیا است و شعارشان این است که ://باید بر ضعیف چیره شویم تا زنده بمانیم .// این دقیقا همان قانون جنگل است ، علم در نظر آن ها حُکم شاخ برای حیوان را دارد ، از اینرو با صنعت و ساخت تسلیحات می خواهند بر دیگران چیره شوند . این قدرت طلبان از رذایل اخلاقی و فناوری مترقی و مدرن بعنوان ابزار استفاده می نمایند.

کمال از دید گاه الهی 

۱-کمال عام جسمانی و مادی که با دیگر موجودات عالم مُشترک  و همراه است . ( هرچند گستردگی اش از سایر موجودات بیشتر باشد. )

۲-کمال خاص نفسانی ، تشریعی ، سیرتی و… که دیگر مو جودات ،از آن بی بهره اند .

چون دانشمندان مادی نتوانسته اند با چشم سر ، معیارهای مادی ، فرمولهای فیزیکی و شیمیایی سر از اسرار مبانی روحی ، معنوی و عقلانی در آورند ، در نتیجه غرایز ، طبایع ، تمایلات ، استعدادها ، گروه خونی و… را مقیاس تشخیص شخصیت افراد قرار می دهند . هر شخصی با روشن شدن مزاج ، طبع و گروه خونی اش و…خود را غیر قابل تغییر می داند. در حالی که شخصیت انسان بستگی به نفسش دارد و هر قدر نفس را تز کیه کند و از اوهام و خیالات مادی فاصله بگیرد ، شخصیت او بالاتر می رود و به تکامل نزدیکتر می گردد . همچنین هیچ کس  وحتی هیچ دانشمندی نمی تواند با تغییر دادن مزاج و یا گروه خونی ،به تکامل برسد.

کمال از دیدگاه امام علی علیه السلام

مهمترین نمود کمال انسان تقوا می باشد و اهل تقوا را نشانه هایی است.اهل کمال ،منطق و گفتارشان بر اساس حق و راستی است .روش آنها درپوشاک ، مَرکب و منزل میانه روی و ساده زیستی است.رفتارشان همراه با فروتنی است.چشمهایشان را از حرام فروبسته اند.در کسب علوم سودمند، راغب ، حریص و پیگیرند.در سختیها ، رنجها و حوادث ، در  آرامش وخوشی بسر می برند.(سختیهای چند روزه دنیا را با صبر و شکیبایی تحمل می کنندتا به زندگی جاوید دست یابند .)هر لحظه برای دیدار با معبود آماده هستند وشوق رفتن از دنیای فانی  به سرای باقی را دارند.جزقدرت خداوند هیچ چیزی و هیچ قدرتی در نظر ایشان بزرگ نیست .

یقین و باورشان به بهشت و جهنم چنان است که آنرا دیده و لمس کرده اند.بی تفا وت نیستند و دلهایشان از مُشاهده مفاسد ، جهل ، نادانی و انحطاط جامعه اندوهناک است.مردم از شرشان اینان در امانند .بدن هایشان فربه نیست، بلکه چابک و زرنگ هستند .خواسته هایشان از دنیا بسیار اندک و کم است.افکارشان در خلوت با عفت و پاکیزه است .با جان و مالشان در راه خدا جهاد می کنند. 

دنیا به آنها روی می آورد ولی آنان از دنیا چشم پوشی می کنند.پاره ای از شب را با محبوب خود خلوت می کنند و با کلام خدا اُنس دارند ، هر گاه به آیات عذاب می رسند از آن زود نمی گذرند ،بلکه با گوش دل ، فریاد اهل دوزخ را می شنوند واز خدا نجات خویش را مسئلت دارند.هر چند مراتب کمال را طی کنند ، باز از خود راضی نیستند و توقف نمی کننداگر کسی ازآنان تعریف کند،خوششان نمی آید و به خود میگویند«من به نفس خودم آگاهترم و خدا به من آگاه تراست» از صمیم قلب می گویند: خدا یا مرا از آنچه مردم تعریف می کنند که باعث خود پسندی و عُجب می شود حفظ فرما،بیماریهای آشکار و پنهان روحی مرا درمان کن و مرا بر تر از آنچه که مردم فکر می کنند قرار بده .مصمم و قوی بر درک حق و قاطع بر حقانیت خودهستند.شجاع ، دلیر و محافظ حق اند.مدافع ضعیفان و بیچارگان جامعه هستند.سعی کننده و کوشا در تکثیر نسل خود هستند .

دعوت کننده به اتحاد ، صلح و دوستی هستند.پیرو گفتار و رفتار نیک هستند.در امر دین توانایند.در نرمی و خوشخویی دور اندیشند .در برد باری داناهستند .در توانگری میانه روهستند وجویای رزق حلال اند.کارهای خوب را با دلهره انجام می دهند که مبادا ریا نشود .شب را به پایان می برند در حالی که از غفلت خویش در هراسند و روز را با اراده ذکر خدا شروع می کنند.کارها را آسان می گیرند . شهوت را با عقل مهار می کنند.خشم را با یاد خدا کنترل می کنند.مردم از ایشان بهره ها می برند .از سخن زشت دوری می جویند .در امور باطل تاثیر پذ یر از جامعه نیستند بلکه در فضایل تاثیر گذارند. در امور باطل همرنگ جماعت نمی شوند.صله رحم می کنند، هر چند آنان را طرد کنند .

سخنانشان دلها را آرام می کند.در خوشیها و آرامش همواره شکر گذارند و بر دشمنان ستم نمی کنند .به حق اعتراف می کنند، هر چند به ضررآنان باشد .در امانت خیانت نمی کنند .به شخصی بدون دلیل بر چسب نمی زنند، کسی را با لقب زشت نمی خوانند و غمخوار مردم هستند .اگر خاموش بنشینند، محزون نیستند و اگر بخندند آواز خنده هایشان بلند نیست.ظلم ظالمان را به انتقام خدا واگذار می کنند . دوری کردن ایشان از نادانان و نا اهلان ،از روی کبر و خود خواهی نمی باشد.و نزدیکی کردن آنان با اهل کمال و تقوا، از روی مکر و فریب نیست….و مراتب کمال از فرش تا عرش است.

آدم خوبا

کسانی که از استعدادها و امکانات در راه جذب خو بیها و دفع بدیها استفادهمی کنند ، به شش گروه تقسیم می شوند :

گروه اول:

کسانی هستند که در راه د فاع از خو بیها ، حفظ دیانت و خدا پرستی ، بوسیله حکام و صاحبان زر ، زور و تزویر یا در زندان یا در تبعیدبه سر می برند، یا سر گردانند یا در خانه های خود زندانی می باشندو…

گروه دوم :

کسانی هستند که با مُشاهده ظلم ، ستم و فساد در جامعه و دیدن بدعتهایی که در دین وارد شده است ،از میان مردم گریخته و مُنزوی گشته اند.

گروه سوم :

کسانی هستند که از سوی حاکمان زر ، زور ، تزویر و فرمانروایان سرکش و خیره سر همیشه در هراس و  وحشت بسر می برند ، ، از سوی آنان یا تحقیر می شوند و یا اجازه پیشرفت پیدا نمی کنند.

گروه چهارم :

کسانی هستند که حق را دوست دارند ولی از ترس جباران ، مستّبدان ، دستگاههای اطلاعاتی ، امنیتی و حاکمان نفاق خاموش گشته و دهان بسته اند ، نمی توانند حق را بیان کنند و به اصطلاح تقّیه می کنند .

گروه پنجم :

کسانی هستند که شهامت نبرد با ستمکاران و مستکبران را ندارند و از مفاسد جامعه اندوهگین و رنجورند،گمنام زندگی می کنند و دنیا برایشان بی ارزش است .

گروه ششم :

کسانی هستند که بدون ترس و وحشت از فرمانروایان خونخوار، مستکبران و ستمگران از روی اخلاص و با زیرکی،حقایق را آشکار و با شهامت و شجاعت با ریشه ظلم و ستم مُبارزه می کنند و شهادت آرزوی ایشان است .

به تحقیق اینان مقّر بان در گاه الهی اند .  خوشا بر حالشان…

چه کسانی توان فراگیری علوم را دارند ؟

حضرت علی علیه السلام فرمودند :

ای مردم ! بپرسید از من اسرار آسمانها و زمین را . بپرسید ازمن قبل از آنکه بظاهر از میان شما بروم زیرا من به راه های آسمان دانا تر از راه های زمین هستم.بپرسید از من  و علم و دانش بیاموزید تا با بینش و آگاهی در دام ضلالت و گمراهی که در کمین شما است گرفتار نشوید، بپر سید از من تا در راه حق ،  صلاح ، سعادت و کمال انسانی قرار گیرید.

به کمیل ابن زیاد فرمودند: «ای کمیل گرد آورندگان داراییها و صاحبان ثروت و قدرت همگی هلاک و تباه می شوند»

عالمان راستین اهل علم وعمل ،همیشه زنده هستند .علمایی که به تعبیر قرآن :اِنّما یَخشَی اللّه مِن عِبادِهِ العُلماء (فاطر ۲۸)هستند.

یعنی :جز این نیست که علمایی که تنها طوق بندگی خداوند را بر گردن خود نهاده اند ، تنها از خداوند متعال می ترسند، نه از غیر خدا.و فرمود : اَلَذین یَبلُغُوَن رِسالا تِ اللّه وَ یَخشَونُه وَ لا یَخشَوَن اَحَد ا الا الّله وَ کَفی بِاللّه حَسیبا (احزاب ۳۹)

یعنی : این دسته از علما آنانی هستند که به عهد و پیمان الهی در بیان حق ، حقیقت وَ ارشاد جامعه وفادارند ، هرگز با مصلحت اندیشی های بی جا ، نقض عهد الهی  و کتمان حق نمی کنند و مُهر سکوت بر لب نمی نهند .

 و همچنان فرمود : و اذ اَخَذَ اللّه میثاقَ الَذینَ اُتو الکِتابَ لتَِبیننُه لِلناسِ وَ لا تَکتُمُو نَهُ …( آل عمران ۱۸۷ – ۱۸۸)

یعنی : یاد آر هنگامی را که خداوند سبحان از علما و صاحبان اندیشه و کتاب پیمان گرفت که حقایق  را برای مردم  بازگو کنند و حق را  از ترس و یا خود فروختگی ، کتمان نکنند .پس گروهی ازعلما عهد و پیمان الهی را شکسته ، پشت سر انداختند و آیات الهی را به بهای اندک دنیا یی فروختند ، پس چه بد معا مله ای کرده اند، گمان مبر که این دسته از علمای دین به دنیا فروش که از کردار خود شادمانند و دوست دارند که مردم به اوصاف پسندیده ای که در آنها وجود ندارد ستایش کنند ،از عذاب سخت الهی رهایی یابند . و فرمود :

اِنَ الَذینَ یَکتُمُونَ ما اَنزَلنا مِن البَیِناتِ وَ الهُدی مِن بَعدَ ما بَیناه فی الکِتاب اُولئِکَ یَلعَنهُم اللّه وَ یَلَعنُهم ا للا عِنُو ن .                                                                  بقره ۱۵۹

به تحقیق آن گروه از علما ی دینی و رهبران مذهبی که آیات روشنی را که برای راهنمایی خلق فرستادیم کتمان کنند و بیان ننمایند ، تمام جن و انس و ملا ئکه آنان را لعن می کنند ، چه اینکه آنها باعث بروز فتنه ها ، فسادها ، بدعتها در دین و انحطاط جوامع بشری می گردند . هر گاه  یک عالم فاسد گردد تمام جامعه را فاسد می کند . پس باید علم و حکمت را به اهلش آموخت زیرا کسی که علم مادی و معنوی  را به نا اهل بیاموزد ، به علم و حکمت ستم می کند و کسی که علم را به اهلش نیاموزدو از آنها دریغ دارد  ، به  اهل علم و حکمت خیانت نموده است .

ونا شایستگان برای فرا گیری علم را حضرت امیر مومنان علی علیه السلام به چهار گروه تقسیم نموده است .

گروه اول :

تیز فهمی که دین ندارد ، دانش را در خدمت دنیایش و دیانت را ابزار توجیه کارهای ناشایسته فرمانروایان ، شهوت پرستان و ثروتمندان بی دین قرار می دهد و به علت داشتن مدارج علمی بر بندگان فخر می فروشد .

گروه دوم :

افرادی که لایق، شایسته وفرمانبر برای استادانند ، ولی ساده و زود باورند و زیرکی ندارند ،در اولین شبهه ای که به آنها روی آورد در عقیده خود دچار شک و تردید می شوند . این صفت کسانی است که پیرو دین هستند اما درک و فهمشان ضعیف است ، باید برای این افراد تنها مسائل ابتدایی علو م تد ریس شود ، چون توان درک حکمت و دقایق و حقایق را ندارند .

گروه سوم :

کسانی که شایستگی فرا گیری علم حقیقی را ندارند ، در لذت دنیا و خوشیهای دنیا زیاده روی می کنند، به آسانی جذب شهوا ت و امیال نفسانی می گردند و با علمشان عملشان را تو جیه می نمایند .

گروه چهارم :

لایق و سزاوار فراگیری علم نیستند،رفاه زدگان بی درد ، که علم را برای به قدرت رسیدن می طلبند ودانش برایشان حکم اسلحه را دارد.پس نباید به این چهار گروه علم را آموز ش داد .

تیغ دادن در کف زنگی مست                               بِه که آرد علم را ناکس بدست

فرق بین علم و معرفت چیست ؟

علم از طریق شنیدن ، خواندن و معرفت از طریق دیدن ، لمس کردن حاصل می گردد. پس علم عبارت است از آگاهی بوجود کلی و اجمالی چیزی ، و معرفت عبارت است از آگاهی بوجود مصداق خارجی و تفصیلی آن ، علم از طریق نظر با چشم سر ، استدلال ، درس ، بحث و قیل و قال حاصل می گردد ، اما معرفت با تزکیه نفس و تهذیب اخلاق از راه دیده دل ، نور عقل و اندیشه سالم حاصل می شود . ممکن است علم انسان بیشتر از عقل  یا بالعکس باشد ، اما در معرفت ، عقل همگام  با معرفت است ، نه عقل بیشتر از معرفت و نه معرفت بیشتر از عقل است ( در واقع چون معرفت بر اساس حق است ، عقل انسان حق جو تابع معرفت می‌گردد ( نه جلو می رود و نه باز می ماند ).علم ،ظاهروصورت شیء را میبینید ، و معرفت، درون و سیرت را نظر می کند . علم رو بنایی و ظاهر گرا و معرفت واقع بین و حقیقت گرااست ، عالم را می توان از علمش باز داشت ولی  اهل معرفت را نمی توان از شناختش منصرف نمود. عالم از دیدن دود، استدلال به وجود آتش می کند و به همین اندازه قانع و خوشنود است ، اما اهل معرفت خود را از تیرگی دود می رهاند و به روشنی و صفای آتش می رسا ند . و … این است که…

چون بدیدی گردش سنگ آسیا
دیگهای فکر می بینی به جوش
چند بینی گردش دولاب را
پای استدلالیان چوبین بود

آب جو را هم ببین آخربیـا
اندر آتش هم نظر میکن به هوش
سر برون کن پس ببین میراب را
پای چـــوبین سخـت بی تمکین بود

لذا گفته اند آنکه عالم و دانا بوجود خداوند متعال باشد، زبانش دراز و آنکه معرفت بذات احدیت پیدا کند، زبانش بسته است . در علم همه زبانها دراز و در معرفت همه دهانها بسته است ، ولی فکر ها ، اندیشه ها و دلها بوسعت فرش تا عرش باز است . در دنیای علم از بیرون جوش و خروش و غوغاست اما در دنیای معرفت از درون جوش و خروش و غو غاست ، و این است دلیل ناقص بودن علم و فلسفه .

علم به تنهایی نمی تواند انسان را به کمال برساند . چون علم بی انتهاست و انسان در ابتدای راه .عقل هم به تنهایی نمی تواند انسان را به کمال بر ساند ، زیرا عقل نیاز به مشورت دارد .

مشورت ادراک و هوشیاری دهد                           عقــل هـــا مَر عقل را یاری دهد

فرشتگان آسمانی از آن جهت حضرت آدم را سُجده کردند که آدم ظرف علم بود و قدرت آموختن علم از خداوند را داشت. آدم به علمش عمل نکرد و از بهشت بیرون شد.

چگونه عالم بی عمل می تواند به بهشت برود ؟؟؟!!!

علم به تنهایی نمی تواند انسان را به کمال برساند . چون علم بی انتهاست و انسان در ابتدای راه .عقل هم به تنهایی نمی تواند انسان را به کمال بر ساند ، زیرا عقل نیاز به مشورت دارد .

مشورت ادراک و هوشیاری دهد             عقــل هـــا مَر عقل را یاری دهد

فرشتگان آسمانی از آن جهت حضرت آدم را سُجده کردند که آدم ظرف علم بود و قدرت آموختن علم از خداوند را داشت. آدم به علمش عمل نکرد و از بهشت بیرون شد ،پس چگونه عالم بی عمل می تواند به بهشت برود !!!؟؟؟

از من بگوی عالم تفسیر گوی را
علم، آدمیت است و جوانمردی و ادب

گر در عمل نکوشی نادان مُفسری
ورنه ددی بصورت انسان مُصوری

علم بدون معرفت هم نمی تواند انسان را به کمال برساند، چون حرکت کور کورانه است .

کمال عالی انسان از راه علم و عمل ، همانند دو بال برای پر واز در فضای الهیست که اُوج شیرینی هاست  و همه مردم در هر سطحی که باشند میتوانند  با دو انرژی علم و عمل زندگی انسانی تری را در سه عالم ( دنیا ، بر زخ ، بهشت یا جهنم ) داشته باشند .

حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت                  آری به اتفاق جهان میتوان گرفت

( حافظ  )

{jhtml5video}03.mp4{/jhtml5video}

 اهل معرفت بردو گروه اند .

گروه اول:  

چشمِ دلشان گشوده شده است و تنها خدارا می بینند و بس ، آنچنانکه خود و غیر خود را هم نمی بینند ، و آنچه غیر از حق تعالی است از نظرشان محو می گردد.البته این عرفان ناقصی است گرچه بعضی آنرا عالی ترین مراتب عرفان می خوانند ( این  نوع عرفان از نظر مکتب شیعه مردود است ، چون نوعی خود خواهی است که فقط می خواهد گلیم خود را از آب بکشد) و این مرام صوفیان است . و گروهی در این مسلک تا آنجا پیش می روند که خود را جزوی از خدا یا خود خدا می بینند،  مانند ابن عربیها ، حلاجها و …

گروه دوم:   

عارفانی هستند که در عین حالی که خداوند را با چشم دل می بینند و به هر چه نظر می کنند سیمای خداوند سبحان را مشاهده مینمایند،موجودات و مخلو قات خداوند را هم بجای خود می بینند .تنها این معرفت را می توان بحقیقت معرفت دانست که در عین خدا بینی خلق بین و در عین خلق بینی خدا بین است و اینانند که کار خود و کار خلق را برای رضای خدا انجام می دهند و به درجه رفیع آمران به معروف و ناهیان از منکر می رسند و هم اینانند که به افضل ترین درجه کمال (یعنی جهاد و شهادت ) می رسند . دارای چهار چشمند ،دو چشم سر و دو چشم دل  و این عرفان تشیع علو ی است  که مصداق آن حضرت رسول اکرم (ص ) و دوازده امام ( علیهم السلام )معصو مند که خود را از بندگی خدا بالا تر نمی دیدند (وَ اشهَدُ اَنّ مُحَمَد عَبدُهُ وَ رَسُو لُ .

بسم الله الرحمن الرحیم 

رساله حقوق امام زین العابدین علیه السلام

حق خداوند

واما حق بزرگتر خداوند آن است که اورا بپرستی و چیزی را شریک اوقرار ندهی و اگر از روی اخلاص چنین کنی ،خدا بر خود مقرر کرده کار دنیا و آخرت تو را بر عهده گیرد و آنچه را دوست میداری برایت نگه دارد

حق نفس

اما حق نفست بر تو آنست که به تمام و کمال ،آنرا در راه طاعت خدا قرار دهی ،پس ادا نمایی به زبان و گوش و چشم و دست و پا وشکم و دامنت حقوقشان را و در ادای حق آنها از خداوند کمک بجویی .

حق زبان

حق زبان آنست که آن را از زشت گویی  باز داری.به گفتار نیک و ادب عادت دهی ،از گشودن زبان جز به هنگام نیاز و تحصیل منفعت دین ودنیا خودداری و از پرگویی و بیهوده گویی که جز زیان در بر ندارد ،دوری کنی و بدانی زبان ،گواه عقل و اندیشه توست و زیبایی وآراستگی به زیور عقل،نمودش به خوش زبانی توست.

حق گوش

حق گوش پاک داشتن اوست از این که راه دلت باشد مگر برای خبر خوبی که در دلت خیر پدید آورد یا خلق کریمی نصیب تو کند، زیرا گوش دروازه ی دل استو معانی خئب یا بد،خیر یا شررا به او می رساندو قوه ای جز از ناحیه ی خداوند نیست.

حق چشم

اما حق چشم تو اینست که آنرا از هر چه بر تو حلال و روا نیست بپوشانی و مبتذلش نسازی ،مگر برای عبرت آموزی به گونه ای که از آن بینا شوی یا پاداشی به دست آوری،زیرا دیده وسیله عبرت است.

حق پا

حق پاهایت آن است که با آنها به سوی آنچه بر تو روا نیست نروی ،و آنها را مرکب گردش و حرکت در راهی که موجب استخفاف وسبکی رهرو است قرار ندهی ،چرا که باید به وسیله ی آنهادرمسیردین گام برداری  وپیشی بگیری وبراین دوپا،برصراط بایستی پس مراقب باش که تو را نلغزاند و در آتش نیفکند.

حق دست

و اما حق دست بر تو این است که آن را به چیزی که بر تو حلال نیست دراز نکنی،چون در آینده به عقوبت پروردگار گرفتار و از زبان ملامت مردم نیز در آن حال در امان نخواهی بود،مواظب باش آن را از کاری که بر تو واجب کرده نبندی و آن را بدین گونه احترام کنی که از محرمات بسیارش باز داری و بر بسیاری از چیزهایی که به ضرر آن نیست بگشایی.چه اگر دست در این دنیا از حرام باز ایستاد یا با منطق عقل و شرافت به کار رفت  در آخرت برخوردار از ثواب ارزشمندی خواهد بود.         

حق شکم

و اما حق شکم تو اینست که آنرا ظرف کمی از حرام یا زیاد از آن نکنی و از حلال هم به اندازه اش بدهی،و از حد تقویت به حد شکم خوارگی و بی مروتی نرسانی و هر گاه گرفتار گرسنگی و تشنگی شد او را ضبط کنی ،زیرا سیری بی اندازه شکم را بیاشوبد و کسالت آورد که مایه ی باز ماندن و دور شدن از هر کار نیک و ارجمند است ، ونوشابه ای که صاحب خود را مست سازد مایه سبک سری و نادانی و بی مروتی است.

حق عورت

و اما حق غریزه ی شهوت ، نگهداری آن از محرمات و یاری نمودنش با چشم پوشی از نامحرم است ،که این بهترین یاور است . همچنین استعانت و کمک خواستن از تذکر و یاد آوری مرگ و تهدید و تحذیر نفس از عذاب الهی.

حق نماز

حق نماز بر تو اینست که بدانی با آن به مهمانی خدا می روی و در پیشگاه و منظر او می ایستی و چون این را دانستی ،سزاوار است که مانند بنده ای خوار،حقیر،خواستار،ترسان،امیدوار،بی مقدار و زاری کننده و بزرگ دارنده کردگار،با آرامش و وقار و زیبایی در گفتار و تقاضای آزادی از آتش و نار نسبت به گناهان ،نمازت را به جان و دل به پاداری و حدود و حقوق آن را رعایت نمایی.

حق روزه

و باید بدانی که روزه پرده و حجابی است که خداوند بر زبان و گوش و چشم و عورت و شکم تو کشیده است،تا تورا  از آتش مصون دارد،ودر حدیث نبوی آمده است که روزه سپر آتش است. پس اگر اعضای بدنت در پس این پرده آرام گرفت ،امیدوار باش که مصونیت یافته ای ،و اگر رهایشان کردی که به پریشانی و حرکات خارج از قاعده خود ادامه دهند و پرده حجاب را بالا زنند ، بی  جا و از روی شهوت نظر کنند و پا را از حدود تقوای الهی بیرون کنند،ایمن مباش که آن پرده دریده شود و از آن خارج شوی.

حق حج

و اما حق حج اینست که بدانی حج ،زیارت و مهمانی خدا و فرار از گناهان به سوی اوست و توبه تو با حج پذیرفته میشود و به وسیله آن ،عملی که خدا بر تو واجب کرده است ،ادا می شود.

حق قربانی

و اما حق هدی و قربانی این است که اراده کنی آن را خالص برای پروردگارت و تنها به منظور رحمت او وقبول او باشد،تنها قربانیت را به او اهدا نمایی و اراده به رخ مردم کشیدن و در مقابل دیده گان آنها قرار دادن نداشته باشی و اگر چنین انجام دهی خودت را به تکلف و زحمت نیا نداخته ای و عملت جنبه تصنع به خود نمی گیردو همانا در این عمل مقصودت خداوند است. و بدان که به آسانی می توان به پیشگاه خدا بار یافت و نیاز به مشقت و سختی ندارد ،همانگونه که خداوند تکلیف بندگان را آسان کرده و نخواسته آنان را به سختی بیاندازد .

حق صدقه

و اما حق صدقه آنست که بدانی ذخیره توست نزد پروردگارت ، و سپرده ای ،که نیاز به شاهد وگواه گرفتن ندارد.چون این را دانستی اعتماد و اطمینانت به آنچه در نهان به امانت می سپاری بیشتر است تا از آنچه آشکار می دهی ،و شایسته است که این کار سر و رازی باشد میان تو و خدای تو،و هیچ کس را برآن آگاه ننمایی و گوش و دیده های دیگران را به دلیل این که بدانها بیشتر اعتماد داری پشتوانه عمل خود قرار ندهی ،نه از آن رو که از سپرده گذاریت نزد خدا مطمئن نیستی ،برای این که میدانی صدقه بلاها  و امراض  را از تو دور می کند و در آخرت تو را از آتش و عذاب می رهاند. همچنین در پرداخت صدقه بر هیچ کس منت نگذار، که این کار فقط به نفع توست،و اگر چنین کردی خود را از گرفتاری به سرنوشت آن شخص  که بر او منت نهاده ای ایمن مدان،زیرا تو با این کار نشان داده ای که به دنبال منفعت خود بوده ای و گرنه هرگز بر کسی منت نمی نهادی.

حق حاکم

و اما حق پیشوای حکومت بر تو اینست که بدانی تو عامل امتحان او قرار داده شده ای و او نیز به وسیله ی حق سلطه ای که بر تو دارد آزمایش میشود.مخلصانه به نصیحت او گوش فرا دهی و با او به منازعه بر نخیزی.در حالی که او بر تو مسلط است که سبب هلاکت خود و او خواهی شد.و برای او فروتنی و نرمش داشته باش تا آنجا که رضایت او را به دست آری و زیانش به دین تو نرسد و در این باره از خداوند کمک می جویی ،و با او در عزت معارضه مکن و عناد و دشمنی نورز،زیرا اگر چنین کنی هم خود و هم او را ناسپاس کرده ای و خودت را در معرض بی میلی او قرار داده ای و او را نیز در معرض هلاکت خود قرار داده ای و تو سزاواری که کمک کار و معین او شمرده شوی بر ضرر خود و شریک او باشی ،در هرچه تأثر کند،و حول و قوه ای جز از ناحیه ی خداوند نیست.

حق استاد و آموزگار

اما حق معلم و آموزگار تو این است که او رابزرگ داری و مجلس او را محترم شمری و گفته های او را خوب گوش کنی و فرا گیری و بدو روی آوری و او را کمک کنی تا آنچه را که از دانش و علم به آن نیازمندی به تو بیاموزد ،به تو یاد دهد که عقل و اندیشه ات را فارغ سازی و فهم و زیرکی ات را به کار گیری و دل را پاکیزه کنی و چشم را با ترک شهوات جلا و روشنی بخشی و بدانی که تو نسبت به آموخته هایت از او ،فرستاده ای هستی به نزد آنان که از دانش بی بهره اند .آموخته هایت را باید خوب به دیگران انتقال دهی و هرگز در این رسالتی که بر عهده گرفته ای خیانت نورزی.

حق مالک

اما حق کسی که بر تو سلطنت تملک دارد مثل حق سلطان است ،حق مالک همچون حق سلطان است.جز این که مالک حق ویژه ای دارد که او ندارد،و حق ویژه او تو را به اطاعت در هر کم و بیش ملزم می نماید ،در صورتی که حق او با حق واجب خداوند در تضاد نباشدو بین تو وحق خدا حایل نباشد،اگر چنین شود حق خداوند مقدم است و آنگاه که حق خدا را انجام دادی نوبت ادای مالک فرا می رسد و باید بدان مشغول شوی و حول و قوه ای جزاز طرف خدا  نیست.

حق مملوک

و اما حق زیر دست مملوکت(برده) این است که بدانی او آفریده ی پروردگار توست و هم گوشت و هم خون توست.تو مالک او نیستی به خاطر آفرینش،بلکه خدا او را آفریده،تو آفریننده گوش و چشم او نیستی و روزی او در دست تو نیست.همه ی اینها را خداوند کفایت کرده و بر عهده گرفته است. سپس او را مسخر تو قرار داده و تو را بر او امین ساخته،او را به دست تو ودیعت سپرده تا تو آن امانت را حفظ کنی و با روش او با وی رقتار کنی .پس باید از هر چه خود می خوری به او بخورانی و از هر چه خود می پوشی به او بپوشانی و بیش از توان به او تکلیف نکنی،و اگر از او اکراه داری خود را از مسئولیت الهی نسبت به او بیرون بری و با دیگری عوض کنی و خلق خدا را مورد شکنجه و آزار قرار ندهی و حول و قوه ای جز از طرف خداوند نیست.

حق مولا

اما حق مولای ،که تو را آزاد کرده این است که بدانی او برای تو مال خود را انفاق کرده تا تو را از ذلت و خواری بردگی  و وحشت آن برهاند و به عزت و سرافراز ی آزادی ،انس و آرامش برساند.تو را از بند اسارت ملکیت رهایی بخشد و قید بندگی را از تو بگشاید.تا نسیم روح نواز آزادگی ، تو را بنوازدو تو را از زندان مقهوریت آزاد نموده مشکلات را از تو دفع نماید وزبان انصاف تو را بگشاید و دنیا را به کامت شیرین کند.تو را مالک خویشت گردانیده و بند اسارت از دست و پایت باز کرده تا برای عبادت پروردگارت آسوده کند و در این راه نقصان مالش را پذیرا شده است.پس بدان که پس از خویشاوندان،او نزدیک ترین مردم در زندگی و مرگ به تو است و شایسته ترین افراد برای یاری دادن و کمک کردن و پشتیبانی نمودن.پس به هنگام احتیاج و نیاز وی ،خود را بر او مقدم مدار.

حق بنده

و اما حق بنده ای که به وسیله ی تو از نعمت آزادی بهره مند شده اینست که بدانی خداوند تو را حامی ،نگهبان و یاور او قرار داده و او را میان خود وتو واسطه کرده است،پس شایسته است که به وسیله ی همین واسطه تو را از آتش عذاب ،مصون دارد و این پاداش آینده توست و همچنین اگر او وارثی نداشته باشد ،به ازای مالی که برای آزادی او هزینه کرده ای و بعد از آزادی نیز حقوق او را رعایت نموده ای ،وارث اویی و اگر بعد از آزادی ،این حقوق را رعایت نکنی بیم آن می رود که آن میراث برای تو گوارا نباشد.

حق رعیت

اما حق زیر دستان تحت سلطه و حکومت تو اینست که بدانی آنها به خاطر ضعف خود و نیرومندی تو رعیت تو گشته اند،پس بر تو واجب است که درباره ی آنان به دادگری عمل کنی و برای آنها همچون  پدری دلسوز باشی و خطاهای آنان را که از روی نادانی انجام داده اند ببخشی و در مقابل کیفر اعمال بد آنها شتاب نکرده و خداوند را به خاطر توانایی که به تو داده سپاسگذار باشی.

حق شاگرد

و اما حق آنان که در علم ، رعایای تو هستند ،اینست که بدانی خداوند بزرگ به سبب علمی که به تو داده و گنجینه ای که بر تو گشوده است ، تو را قیم و سر پرست ایشان قرار داده است . پس اگر آنان را به خوبی تعلیم دهی و آنگونه که امین و کلید دار خزانه ، با صبر و متانت و از سر دوستی و صدق ، اموال مولایش را میان بندگان محبوب او صرف می کند،بر ایشان تندی نکردی و خشم نگرفتی ،خداوند از فضل خود علم تو را بیفزاید زیرا که با اعتقاد و امیدواری به هدایت آنان اهتمام کرده ای . اگر دانش و علم خود را از مردم دریغ یا به هنگام آموختن به ایشان درشتی کردی ، در امانت الهی خیانت ورزیده ای و به بندگان او ستم روا داشته ای و حق خداست که آن دانش و جمالش را از تو بلگیرد و رتبه و جایگاه تو را از دلها ساقط کند.

حق همسر

و اما حق همسرت آن است که بدانی خداوند متعال با آفرینش او وسیله ی  آرامش و رفاه و انس و نگهداری تو را فراهم نموده است. هر کدام از شما زن و شوهر بر نعمت وجود دیگری ،خدا را سپاس گوید و بداند که این نعمت الهی است بر او و بر تو واجب است که نعمت الهی را گرامی داشته ودر معاشرت با او ، خوشرفتاری و رفق پیشه کنی اگر چه حق تو ب زن سخت تر و رعایت محبوب و مکروه تو (اگر زیاده خواهی نباشد)، بر او لازم تر است . ولی  زن حق مهربانی و انس بر تو دارد و جایگاه آرامش و آسایش ، غریزه ای است که گریزی از انجام آن نیست و این حق بزرگی است.

حق پدر و مادر

حق مادرت این است که بدانی او تو را در جایی نگه داشته که کسی نگه نمی دارد و از میوه دلش به تو داده که کسی به کسی نمی دهد و از تو با همه ی  وجودش از گوش و چشم و دست و پا و موی وپوست  ، با شادمانی و سرور نگهبانی و نگهداری کرده ، و ناملایمات غم و اندوه و نگرانیها را تحمل می کند و شادمان و خرم است که تو را سیر نماید و خود گرسنه بماند تو را بپوشاند و خود برهنه بماند تو را سیراب کند و خود تشنه بماند ، خود در آفتاب باشد و بر تو سایه افکند، با تحمل مشقت، آرامش و تنعم تو را فراهم سازد و با پذیرش رنج بی خوابی تو را از لذت خواب بهره مند سازد ، شکمش ظرف وجود تو و دامنش پناهگاه امن تو و سینه اش چشمه جوشانی برای رفع عطش تو و جانش فدای تو شده و سرد و گرم روزگار را به خاطر تو پذیرا گشته است ، پس باید به پاس این همه محبت و زحمت ، شکر گزار اوباشی و هرگز نمی توانی مگر خداوند یاریت کند.

و اما حق پدرت آن است که بدانی او اصل تو است و تو شاخه و فرع او . اگر او نمی بود تو نیز نبودی ، پس هرگاه در خود چیزی دیدی که تو را شادمان ساخت بدان که اصل آن نعمت را از پدر داری و خدای را بر آن سپاس گوی و شاکر باش.

حق فرزند

و اما حق فرزندت این است که بدانی او از تو و وابسته به تو است در زندگی دنیا ،وخیر و شرش با تو است و تو مسئولیت سرپرستی او را از حسن تربیت و راهنمایی او بر خدای عز و جل و کمک او بر طاعت و فرمانبرداری خدا در مورد تو و در مورد خودش به عهده داری. سپس در صورت انجام این مسئولیت ، ثواب می بری و در صورت کوتاهی ، کیفرمی شوی.پس درباره ی او به گونه ای نیک عمل کن که خوبی اثر او در دنیا مشهود و در پیشگاه پروردگار عذری بین تو و او باشد به سبب سر پرستی خوبی که از او کردی و نتیجه ای که از او گرفتی و کمکی جز از ناحیه خدانیست.

حق برادر

و اماحق برادرت این است که بدانی اودست تو است که با آن کار می کنی ،و پشت و تکیه گاه تو است که به او پناه می بری ،و عزت تو است که به او اعتماد می ورزی ،و قوت و نیروی تو است که با آن یورش می بری،او را به عنوان سلاح در نافرمانی خدا به کار مگیر،و از او به شکل ابزاری برای ظلم به آفریدگان خدا سود مجوی،واو را درباره ی خودش یار باش و بر علیه دشمنش کمک کار و فاصله ای برای رهانیدن او از تسلط شیطان باش،و حق اندرز او را به جای آور،و به او روی کن برای رضای خدا. اگر منقاد پروردگارش شد و به خوبی پذیرایی او گردید که بسیار خوب است،و گرنه خدا نزد تو مقدم باشد و از او گرامی تر بدارش.

حق احسان کننده

و اما حق کسی که به تو احسان و نیکی کرده ،آن است که سپاس گزار او باشی و همواره نیکی او را به یاد داشته و با گفتار نیک خود،او را به خیر ونیکی شهره نمایی و به هنگام دعای خالصانه ات با خدا،او را یاد کنی. اگر چنین کردی ،به وظیفه شکرگزاری  پنهان و آشکار خود عمل نموده ای و چون برایت میسر شد،در عمل نیز او را عوض دهی و گرنه هر لحظه مترصد جبران آن باشی.

حق مؤذن

و اما حق اذان گو این است که بدانی او خدایت را به یاد تو می آورد و تو را به حظ و نصیبی که داری ، دعوت می کند و او بهترین یاور و کمک کار تو در انجام واجبی است که خداوند به عهده ی تو نهاده است،پس او را بر این کار ،سپاس گوی ،همچنان که نیکوکاری را نسبت به خود سپاس می گویی و اگر در خانه ات نسبت به مؤذن بدبینی داری و او را به دلایلی متهم می دانی ، د رامر اذان نباید او را متهم کنی و باید بدانی که اونعمتی خدادادی است و باید با نعمت خدا خوشرفتاری کنی و در حال شکر گزار نعمتهای الهی باشی.

حق امام جماعت

و اما حق پیش نمازت در نماز بر تو اینست که بدانی او مأموریت سیر به سوی پروردگارت را بین تو و خدا به گردن گرفته است و در این مقام از طرف تو سخن می گوید و تو از جانب او حرف نمی زنی ، او برای تو دعا می کند و تو برای او دعا نمی کنی ،او برای تو می خواهد و تو برای او نمی خواهی ،و اهمیت مقام و ایستادن در پیشگاه خدا و سؤال از او را از طرف تو به عهده گرفته  و تو چیزی از او را کفایت نکرده و به عهده نگرفته ای ، و اگر عیبی در این کار پدید آید متوجه او است نه تو ، و اگر گناهی کند تو در گناه شریک او نیستی و او را بر تو برتری نیست و او خود را سپر تو کرده و نمازش را سپر نماز تو قرار داده است . بنابراین باید بدین خاطر سپاسگزار اوباشی و قوه و قدرتی جز از ناحیه خدا نیست.

حق همنشین

و اما حق همنشین این است که با او برخوردی ملایم داشته باشی و با خوبی بپذیری و خوش آمد بگویی و در گفتگو با او با انصاف رفتار کنی و به یکباره دیده و توجهت را از او برنداری و مقصودت از گفتار ،فهماندن او باشد و اگر در این همنشینی تو رفتی و همنشین او شدی اختیار با تو است،هر گاه خواستی برخیز ، اما اگر او با تو همنشینی را آغاز کرده اختیار با او است ،برنخیز جز این که از او اجازه بگیری ، وهیچ نیرویی جز به کمک خداوند نیست.

حق همسایه

و اما حق همسایه این است که در غیاب او نگاهبانش باشی و در حضورش او را گرامی داشته و یاور و کمک کار او در هر حال باشی و در صدد یافتن اسرار او مباش ،و از بدی او کاوش نکن که بفهمی، و اگر بدی از او فهمیدی بدون عمد و قصد و بدون زحمت برای آنچه فهمیدی همچون قلعه محکمی باشی و چون پرده ضخیمی به حدی که اگر نیزه ها برای یافتنش جستجو کنند آن را نیابند،چون پیچیده و مستور است از آنجا که نداند به سخن او گوش به ضرر او نده و در مشکلات و سختی ها او را تسلیم نکن،و در هنگامی که نعمتی به او دیدی بر او حسد مورز از لغزش او در گذر و از گناهانش صرف نظر کن ، و اگر بر تو نادانی کرد بردباری در مقابل او داشته باش ،و با مسالمت با او رفتار کن ، زبان دشنام را از او بگردان و اگر ناصحی با او دغلی کرد جلوگیری کن و با او با بزرگواری معاشرت نما و هیچ قدرتی جز به خواست خداوند وجود ندارد

حق دوست و همراه

و اما حق رفیق و همراه تو اینست که با او مصاحبت با بخشندگی و احسان داشته باشی تا جایی که برای تو راه باز است ،و اگر نتوانستی حد اقل نسبت به او انصاف را رعایت کنی و همانگونه که تو را مورد تکریم و احترام قرار میدهد او را اکرام و احترامش کن و آنگونه که در حفظ و نگهداری تو می کوشد در نگداری او کوشا باشی ،و بر هیچ کرامتی بر تو پیشی نگیرد و اگر بر تو پیشی گرفت به او عوض بدهی و تا آنجا که شاید در دوستی او کوتاهی نکنی ، و بر خود لازم دانی که خیر خواه و نگهدار و پشت و پناه او باشی در طاعت پروردگارش و به او کمک نمایی که تصمیم بر معصیت و نافرمانی خدا نگیرد سپس بر او مایه ی رحمت باشی ، و عذاب بر او نباشی و قوه ای جز از ناحیه ی خداوند نیست.

واما حق معاشر با تو اینست که او را فریب نداده وبا او به دروغ و نیرنگ ، دوستی ننموده و او را گول نزده و برای او کار شکنی نکنی،مانند دشمنی که برای طرف خود ملاحظه ندارد ، و اگر به تو اعتماد کرد هر چه توانی برای او بکوشی و بدانی که مغبون کردن کسی که به تواعتماد کرده است مانند ربا است و هیچ قوه ای جز از طرف خدا نیست.

حق شریک

واما حق شریک آن است که اگر غایب بود امورش را کفایت کنی و اگر حاظر بود با او برابری کنی ،و به نظر و رأی خود بدون مشورت او تصمیم نگیری ، و مال او را برایش حفظ کنی ، و در امور او کم یا بیش خیانت نکنی ،زیرا به ما رسیده است که دست خدا بر سر دوشریک است تا زمانی که به هم خیانت نکرده اند ،و هیچ قدرتی جز به کمک خداوند وجود ندارد

حق مال

و اما حق مال و دارایی این است که آن را جز از راه حلال به دست نیاورده و جز در مورد حلال مصرف نکنی،و بیجا آن را خرج نکنی،و از راه درست آن را به جای دیگری نبری،قرار ندهی مالی که از طرف خداوند است جز درراه او و آنچه وسیله راه خداست، و کسی را که سپاسگزار تو نیست بر خودت ترجیح ندهی و سزا است که درباره ی آن ترک طاعت خدا نکنی تا به جای تو میراث بماند برای دیگران و کمک به وارث کنی که از تو بهتر آن را منظور دارد و در طاعت خدا آن را به مصرف برساند و غنیمت را او ببرد و بار گناه و افسوس و پشیمانی به دوش تو بماند و هیچ عنایتی جز به قدرت خدا وجود ندارد.

حق طلبکار

و اما حق طلب کار تو اینست که اگر دارا هستی به او بپردازی و کارش را راه بیندازی و غنی و بی نیازش کنی و او را تأخیر نیندازی و معطل نکنی ، زیرا رسول خدا (ص) فرمود:نپرداختن توانگر ،بدهکاری خود را ،ظلم است. و اگر نداری او را به خوش زبانی خوشنود کنی و از او به آرامی مهلت بخواهی و به خوشی از خود باز گردانی و با این که مالش را بردی با او بد رفتاری نکنی زیرا این پستی است و قوه ای جز به کمک خداوند نیست.

حق مدعی

اما حق خصمی که نسبت به تو ادعایی دارد این است که اگر او درست می گوید دلیل او را نشکنی و در ابطال ادعای او نکوشی ، بلکه با خودت طرف شوی و بدون شهادت گواهان به نفع او شهادت دهی و علیه خود حکم نمایی که این حق خدا بر تواست و اگر ادعای او باطل است ، به نرمی او را از عواقب ادعای باطل بترسانی و بدینش قسم دهی  و با یاد آوری نام و یاد خدا،از تندی او بکاهی ،از زیاده گویی و نا روا پراکنی که این کار ،او را از دشمنی تو باز نمی دارد و تونیز به گناه او آلوده شده ای و حربه دشمنی او را تیز تر کرده ای خودداری کنی،زیرا بد زبانی شر آفرین و فتنه انگیز است و گفتار نیک شر بر انداز.

حق مدعی علیه

و اما حق خصمی که نسبت به او ادعا داری این است که اگر تو راست می گویی،برای خاتمه و خروج از دعوا نیکو سخن بگویی زیرا ادعا،درشتی و سنگینی در گوش طرف به وجود می آورد پس برهان خود را به نرمی و آرامی بگو و از بیان روشن و ملاطفت و متانت در گفتارت بهره گیر،چون فریاد و ستیز در منازعه ،دلیل و برهان را از تو می گیردو بعد از آن نمی توانی جبران کنی و اگر در ادعایت ،دروغ می گویی ، از خدای عز و جل حیا و توبه کن و دعوا را رها کن و حول و قوه ای جز از طرف خداوند نیست.

حق مشورت کننده

اما حق کسی که با تو مشورت می کند این است که اگر نظر روشن و پسندیده ای داری،در نصیحت بکوشی و او را آگاه سازی به آنچه که اگر خود به جای او بودی  چنان می کردی ،و باید نصیحت تو همراه با نرمش باشد که سبب می شود وحشت و هراس او به انس تبدیل شود،همانطور که خشونت و سخت گیری ،آرامش را به وحشت تبدیل می کند.اگر چیزی نمی دانی ،او را به کسی راهنمایی کن که محل اعتماد و اطمینان تو است،و برای مشورت در امور خود به او مراجعه می کنی،و از خیر اندیشی و نصیحت کوتاهی نکن،حول و قوه ای جز از طرف خدا نیست.

حق مشاور

اما حق کسی که مشاور تو است و نظر مشورتی خود را در اختیارت قرار می دهد این است که در رأی نا موافقی که هنگام مشاوره به تو دهد متهم نسازی،زیرا در مرحله ی نظریات ،مردم متفاوتند و اختلاف دارند،و اگر در رأی او بدبینی داری در پذیرش رأی او مختاری ،ولی متهم کردن او جایز نیست.در صورتی که در نزد تو از کسانی است که واجد شرایط مشورت است،و در صورتی که در مشورت رأی خوبی برای تو ابراز نموده سپاسگزاری از او را ترک نکن ،و خدا را بر این نعمت تسبیح و تمجید کن.و در مقام باش که اگر روزی با تو مشورت کرد به او پاداش دهی .ونیرویی جز از ناحیه ی خدا نیست.

حق نصیحت خواه

و اما حق کسی که از تو نصیحت جوید این است که به اندازه استحقاقش و تحملش به او اندرز دهی و از راهی وارد سخن شوی که به گوشش خوش اید و به اندازه عقلش با او سخن بگویی،زیرا هر عقلی را یک نحوه سخن بایسته است که آن را بفهمد ودرک کند و باید روش مهربانی در پیش گیری.

حق نصیحت کننده

اما حق نصیحت کننده این است که در برابر او نرم خو،متواضع و شنوا باشی،با گوش جان گفته هایش را بشنوی،اگر نصایح او به ثواب و درستی مقرون است ،بپذیری و خدایت را سپاس گویی و اگر درست نبود بر او رحمت آوری ومتهمش مسازی زیرا او در خیر خواهی کوتاهی نکرده بلکه خطا نموده است ولی اگر در مظان اتهام است به سخنانش اعتماد نکنی.

حق بزرگسالان

واما حق سالمند این است که او را احترام کنی و اگر سابقه مسلمانی اش بیشتر است ،اسلامش را بزرگ داری و ارج نهی و از دشمنی و رویارویی با او بپرهیزی و در هیچ کار بر او سبقت نگیری و در هنگام راه رفتن از او پیشی نگیری ونابخردانه بااو رفتار نکنی ،چنانچه اوجهالت ورزیده ،تحمل کنی پس او را به دلیل اسلام و بزرگسال بودنش گرامی بداری،که حق بزرگسال به اندازه اسلام اوست.

حق خردسالان

و اما حق کودک مهر ورزیدن به او ،پرورش و آموزش وی وگذشت و پرده پوشی از خطاهای کودکانه وی و نرمش و کمک کردن به اوست ، زیرا آن سبب توبه است و مدارا و تحریک نکردن او نیز کوتاهترین راه برای رشد اواست.

حق سائل

 و اما حق سائل و خواهنده این است که اگر صدقه ای فراهم شود و می توانی نیازش را برطرف کنی ،به او صدقه داده و برای رفع مشکلش دعا نموده ،کمکش کنی و اگر در راستگویی او شک داری و اورا متهم می دانی ولی مطمئن نیستی ،بدان که این تردید دام شیطان است که می خواهد تو را از بهره تقرب به خدا بی نصیب گرداند.د رهر حال او را آبرومندانه و با خوش زبانی جواب ده و اگر با این حال چیزی به او دادی کار درستی کرده ای .

حق مسئول

و اما حق مسئول (کسی که چیزی از او می خواهند) این است که اگر چیزی داد،با تشکر و قدردانی پذیرفته شود و اگر نداد،عذر اورا قبول کند و به او خوش بین باشد.بدان که اگر از دادن چیزی خودداری کرد،مال خود را نداده است و سرزنشی متوجه او نیست و اگر ستم کرد ،این طبع انسان است که ستمگر و ناسپاس است.

حق خوشحال کننده

و اما حق کسی که خداوند ،خوشحالی و شادی تو را به دست او قرار داده این است که اگر مقصود او شادی تو بوده ،ابتدا شکر و سپاس پروردگار را به جای آوری و سپس در مقابل خوبی کسی که تو را شاد کرده به اندازه ای که سزاوار است او را پاداش دهی و در صدد احسان نمودن وجبران خوبی به او در مقابل آغاز احسانش باشی ،و اگر مقصود او شادی تو نبوده خداوند را ستایش نموده و شکر کنی و بدانی که از او است و او مایه ی شادی تو شده است و او را به عنوان اینکه یکی از اسباب نعمت خدا برای تو شده دوست بداری و خیر او را بخواهی،زیرا که اسباب نعمتها برکت است،هرجا باشد و اگرچه او قصد نداشته باشد.

حق کسی که به تو بدی کرده(دشمن)

و اما حق کسی که از قضا به تو بدی کرده (یا اتفاقا بدی نسبت به تو به دست او قرار گرفته) این است که اگر عمدا چنین کاری کرده بهتراست از او درگذری  تا کدورت ریشه کن گردد و با این گونه مردم با ادب رفتار کرده باشی ، زیرا خداوند می فرماید:و هر آینه کسی که به او ستم شده و انتقام جوید مسئولیتی ندارد…تا انجایی که می فرماید:این از کارهای پابرجا و درست است ،و خداوند عز و جل فرمود:اگر کیفر دادید به همان اندازه باشد که زخم خوردید و اگر صبر کنید و بگذرید برای صابران بهتر است.این،در عمد است. و امااگر بدی او به صورت تعمد نباشد با تعمد در انتقام به او ستم مکن تا عمدا او را بر کار خطا به بدی عوض داده باشی،و با او تا می توانی به نرمی و ملاطفت رفتار کن.

حق هم کیشان

و اما حق هم کیشان تو به طور عام این است که در دل بر ایشان سلامت بخواهی و از مهرورزی ،خود ایشان را بهره مند کنی و نسبت به گناهکارانشان مدارا کنی و با آنها الفت جویی و در اصلاحشان بکوشی و نیکوکارانشان را که به تو و خود نیکی می کنند، سپاس گویی،چرا که نیکوکاری نسبت به خودشان نیز احسان به تواست.زیرا از آزار تو خودداری نموده و معاش خود را بر تو تحمیل نکرده اند و خود را حفظ نمو ده اند . پس برای همگان دعا کن و همه را یاری نما و هر یک را در جایگاه خود گرامی بدار.بزرگان را چون پدر،کودکانرا همچون فرزند، و میانسالان را به منزله برادر بدان.هرکدام نزد تو آیند با لطف و مهربانی پذیرا باش و با برادر حقوق برادری را رعایت کن.

حق اقلیتهای مذهبی

و اما حق اهل ذمه،حکمش این است که آنچه را که خدا از ایشان پذیرفته تو نیز پذیرا باشی وبه عهد و ذمه ای که خدا برای آنها مقرر داشته وفا کنی و آنها را در آنچه از ایشان مطالبه شده و باید عمل کنند به آن عهد حواله کنی. با ایشان به حکم خدا عمل کنی و از ظلم و ستم بر آنها بپرهیزی . زیرا آنها در پناه خدا و رسول او هستند. زیرا به ما رسیده که:هر کس معاهدی را ظلم کند،من دشمن اویم، پس در این راه تقوا پیشه کن.

درباره ی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *