خانه / اشعار / سخنی با طبیبان

سخنی با طبیبان

شعر سخنی با طبیبان

بسم الـلـه الرحـمن الرحـیم

از مزاج یابی بگوید این حکیم

علائم هرکسی دارد ز طبعی

مگو بیماری دارد او  ز طبعی

لبش خشک است مگو بیمار صفراست

اگر بودش سیاه گویی که سوداست

دمش بالا زده چون لب شده سرخ

مگو بلغم داره، رنگ نیست بر رخ

شرایط هر کجا دادش عوارض

وضو کن از برای دفع عارض

بده پاکسازیش آن طبع نما کم

از این منضج و مسهل می رود غم

دمش را با حجامت کن مداوا

رُخش کن با سیاه دانه مصفا

سرش را ده  حنا و سدر و خطمی

نترسانش به هیچ وجه حتمی حتمی

مداوایش نما بی اخم ومنت

یقین او رحمت است بر تو زحکمت

شراب نسخه مکن جز می باقی

هو الله و الحکیم آن حیّ شافی

بیا بنشین کلاس درس اسلام

دوای درد جهل است هم به آلام

ورای جسم نگاهی کن به روحش

نگاهی هم بینداز بر محیطش

ترازوی عدالت را بگیر دست

همه چیزها به عدل اندازه ای هست

ذکاوت را بجوی در گفتن حق

یکرنگی را بجوی در جُستن حق

برای خویشتن هم حق پذیر باش

علی علیه السلام را لحظه لحظه در غدیر باش

لباس است جسم و روح است اصل کاری

می میرد جسم و روح باقیست و جاری

وسیله باش و شافی را خدا دان

بده نسخه ولی خود را جدا دان

حکیم حق ز حکمت گر دهد درد

ثنا گویند در این ایام زن و مرد

یکی دیدی که دارد درد جانکاه

نمی گیرد شفا در هیچ درمانگاه

مریضی که به ظلم بیمار گشته

یکایک دکتران دیدار گشته

شفایی جز در توبه ندارد

هو الغفار بگو زان به ندارد

اگر اول هر مصرع به هم بچسبد می شود:

با عمل آدم شو بدون تهذیب علم و بحثی نمیشه

درباره ی admin

همچنین ببینید

شعر حجامت

بسم الله الرحمن الرحیم در حجامت پیرو پیغمبریم این علم حجامت است الهی آسوده کند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *